تبليغاتX
با تو می گویم
با تو می گویم
.:الهی آتش عشقم به جان زن.:
مسابقه ی زندگی

کی از دست این امتحانا خلاص می شیم؟ خدا می دونه! این همه بخون آخرش که چی؟ هر جا هم که می ری دنبال کار همه میگن: مدرکتون چیه؟ چند سال سابقه ی تدریس دارین؟

ای بابا خوب بالاخره من باید از یه جایی شروع کنم؟

چند ماه با مهسا ( یکی از دوستام) دنبال کار گشتیم. کلی امتحان و مصاحبه و از این حرفا. شده عین اون مسابقه هه بود( تلاش) که اول می رفتن مرحله ی مقدماتی بعد نیمه نهایی ، نهایی ، آخرش هم می گفت از این چهار در ماشین 1 درش بازه اگر حدس زدید برنده می شید. ( به قول داداشم در داشبورد بوده) . آخرش تونستم کار ترجمه بگیرم. بد نیست . دیروزم بالاخره موسسه ی مهسا اینا کار جور شد و قرار شد برم درس بدم و همکار بشیم. از یکشنبه اولین کلاسم شروع می شه.

البته قضیه اصلا نیاز مالی نیست. دلم میخواد تو رشته ای که درس می خونم فعالیت و تجربه داشته باشم. داداشم که می گه: دیوانه تو این گرما کجا می خوای بری؟

حالا قراره از یک موسسه ی دیگه هم تماس بگیرند خدا کنه اونم جور شه چون به خونمون نزدیک تره. خدایا به همه ی بی کاران کار عطا بفرما!

                                             بگو آمییییییییییییین!

|+| نوشته شده توسط ع در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 10:48 |