![]() دانشجوی ربان انگلیسی. اهل تهرانم من, روزگارم بد نیست, خرده هوشی دارم , سر سوزن ذوقی...
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
جستجو
پيوندها
غروب تنهایی
داستان من دلم هوای ناگفته ها را کرده نامه های بی نشونه من دیوانه نیستم قالبهاي حرفه اي براي وبلاگها و سايتهاي ايراني آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
با تو می گویم
.:الهی آتش عشقم به جان زن.: مسابقه ی زندگی
کی از دست این امتحانا خلاص می شیم؟ خدا می دونه! این همه بخون آخرش که چی؟ هر جا هم که می ری دنبال کار همه میگن: مدرکتون چیه؟ چند سال سابقه ی تدریس دارین؟ ای بابا خوب بالاخره من باید از یه جایی شروع کنم؟ چند ماه با مهسا ( یکی از دوستام) دنبال کار گشتیم. کلی امتحان و مصاحبه و از این حرفا. شده عین اون مسابقه هه بود( تلاش) که اول می رفتن مرحله ی مقدماتی بعد نیمه نهایی ، نهایی ، آخرش هم می گفت از این چهار در ماشین 1 درش بازه اگر حدس زدید برنده می شید. ( به قول داداشم در داشبورد بوده) . آخرش تونستم کار ترجمه بگیرم. بد نیست . دیروزم بالاخره موسسه ی مهسا اینا کار جور شد و قرار شد برم درس بدم و همکار بشیم. از یکشنبه اولین کلاسم شروع می شه. البته قضیه اصلا نیاز مالی نیست. دلم میخواد تو رشته ای که درس می خونم فعالیت و تجربه داشته باشم. داداشم که می گه: دیوانه تو این گرما کجا می خوای بری؟ حالا قراره از یک موسسه ی دیگه هم تماس بگیرند خدا کنه اونم جور شه چون به خونمون نزدیک تره. خدایا به همه ی بی کاران کار عطا بفرما! بگو آمییییییییییییین! |+| نوشته شده توسط ع در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 10:48
|