تبليغاتX
با تو می گویم
با تو می گویم
.:الهی آتش عشقم به جان زن.:
سلام...

من دوباره اومدم. اما میدونم اومدم که بمونم یا بازم قراره غیبم بزنه. این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود. حوصله هم نداشتم.

چه خوب می شد اگه آدم میتونست آینده رو پیش بینی کنه ٍ اون موقع می شد جلوی حوادث بد رو گرفت یا اونارو تغییر داد" دیگه تصمیم اشتباه نمی گرفتیم.

کی میگه زندگی چون پیش بینی نشده است قشنگه؟ من که قبول ندارم.

امید وارم زندگیتون پر باشه از اتفاقای خوب و شیرین.

تا بعد

                                                   عزاداریهاتونم قبول باشه منم دعا کنید که خیلی نیاز دارم

|+| نوشته شده توسط ع در شنبه بیست و نهم دی 1386 ساعت 15:39 |

آخرین شعرم

 

 

نفس

آخر قصه ی ما رفتنه و رفتن و بس

اسم عاشقونه هامو اون گذاشته بود هوس

 

نه یه کوه، نه صد تا دریا بین ما

فاصله کمتر از این بود  یه سکوت ، یا یه نفس

 

تو که رفتی دیگه هیچ کی پا تو قلب من نذاشت

دل دریایی من کوچیک شده ، قد قفس

 

برو دیگه ، پا تو رویامم نذار

واسه دلشکسته ها خدا بزرگ بوده و هست

 

اینم آخرین بهونه واسه رفتنت بشه

از اونیکه گفته بود : تو براش شدی " نفس"

 

                                                        تا بعد

 

|+| نوشته شده توسط ع در جمعه سی ام شهریور 1386 ساعت 19:58 |

تولدم مبارک!!!

تولدم مبارک!!!

|+| نوشته شده توسط ع در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 20:52 |

خدایا شکرت

یه وقتا یی همه ی تلاشمون رو می کنیم ، به در و دیوار می زنیم ، هر کاری میکنیم تا یه خواسته و آرزومون برسیم ... اما نمیشه .

میشینیم عزا میگیریم که " خدایا مگه تو اون بالا نیستی؟ مگه نمی بینی من چقدر زحمت کشیدم ؟ این همه شب و روز به در گاهت دعا کردم. پس چی شد؟ مگه منو نمیبینی؟ اصلا من چقدر بد بختم. شانس ندارم. " و هزار ویک جور از این حرفا.

چند وقت می گذره. یه موقعیت بهتر پیش میاد که تازه متوجه می شی اگر اون موقع به خواستت می رسیدی چه بلایی سرت می یومد یا چه ضرری می کردی.

تازه می فهمی که اگه خدا دوستت نداشت ، اگه نگاهت نمی کرد ، اگه اون بالا نبود  شاید همون موقع خواستت برآورده می شدو معلوم نبود الآن تو چه وضعیتی بودی.

اون موقعست که می فهمی الحق که خدایی فقط شایسته ی خودشه وبس.

خدایا ازت ممنونم

                         بخاطر تمام چیزهایی که بهم دادی و ندادی

                                                                                                 شکرت.

|+| نوشته شده توسط ع در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 10:28 |

کاش الن اینجا بودم

 کاش الان اینجا بودم. کنار این رودخونه می نشستم و به صدای آب گوش می دادم و به هیچ چیز فکر نمی کردم.

 

|+| نوشته شده توسط ع در شنبه شانزدهم تیر 1386 ساعت 20:33 |

پاک کن

هنوز چیزی از تعطیلات نگذشته حوصلم سر رفته. این همه مدت رو چی کار بکنم؟ اهل بیرون رفتنم که نیستم. فکر کنم بهتره برم کلاسام رو بیشتر کنم جون فعلا که از ترجمه هم خبری نیست.

بگذریم. دیروز یکی از دوستام( بیتا) اس ام اس داده بود" اگه قرار باشه یکی از خصوصیات بد من رو با پاک کن پاک کنی کدوم خصوصیتمه؟" منم بهش جواب دادم تعارفی بودنت رو. آخه هر وقت کاری براش انجام میدی 1500 بار تشکر می کنه. حضوری تلفنی و... . منم ازش پرسیدم اگه تو قرار باشه خصوصیته بد من رو پاک کنی کدوم خصوصیتم رو پاک می کنی.

_ من عاطفه ات رو پاک می کنم. چون اینقدر مهربونی که حال آدم رو بهم می زنی.

شاید راست می گفت. من زیادی مهربونم. وقتی کسی کاری ازم بخواد فکر این رو نمی کنم که یه روز برام تلافی کنه ، هر کاری از دستم بر میاد انجام میدم. شاید این روزا آدمای کمی باشند که این طور فکر می کنن اما من میگم " تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز"

بگذریم که خیلی وقتا شده که جواب خوبیم رو با خوبی ندادند یا فکر کردند من یه آدم ساده ام که می تونند از خوبی هام سوء استفاده کنند. اما من شادی دیگران رو وقتی بهشون کمک می کنم به همه ی این حرفا ترجیح می دهم. آدم با مهربونی چیزی رو از دست نمیده.

به نظر من هیچ چیز اندازه ی شرمنده کردن دیگران با مهربونی نمی تونه اونها رو آزار بده. اگر بدی کسی رو با مهربونی جواب بدی ( اگر آدم با شعوری باشه) از خودش متنفر و خجالت زده می شه که چطور به خودش اجازه داده با تو این طور برخورد کنه.

من که دلم نمی خواد این خصوصیتم رو پاک کنم.

 

شما چطور؟

|+| نوشته شده توسط ع در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 18:4 |

بالاخره امتحانا تموم شد
سلام.

بالاخره امتحانا تموم شد. من و این همه خوشبختی محاله قرار بود ترم تابستونی برگزار بشه که اونم کنسل شد.خداروشکر. ولی خودمونیم دلم برای بچه ها تنگ می شه. گروه خیلی خوبی داریم. پسرامونم خیلی خوبن مهربون و مودب. همیشه با هم رفیقیم. مثل خواهر و برادر.

کلاسام هم شروع شده. ۴ تا کلاس دارم فعلا که ۵ هم تو راهه. اینقدر که بچه ها صدام می کنن دیوونه می شم. اما مهربونن. فعلا حرف خاصی نیست. تا بعد. شاد باشید.

|+| نوشته شده توسط ع در پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 18:22 |

مسابقه ی زندگی

کی از دست این امتحانا خلاص می شیم؟ خدا می دونه! این همه بخون آخرش که چی؟ هر جا هم که می ری دنبال کار همه میگن: مدرکتون چیه؟ چند سال سابقه ی تدریس دارین؟

ای بابا خوب بالاخره من باید از یه جایی شروع کنم؟

چند ماه با مهسا ( یکی از دوستام) دنبال کار گشتیم. کلی امتحان و مصاحبه و از این حرفا. شده عین اون مسابقه هه بود( تلاش) که اول می رفتن مرحله ی مقدماتی بعد نیمه نهایی ، نهایی ، آخرش هم می گفت از این چهار در ماشین 1 درش بازه اگر حدس زدید برنده می شید. ( به قول داداشم در داشبورد بوده) . آخرش تونستم کار ترجمه بگیرم. بد نیست . دیروزم بالاخره موسسه ی مهسا اینا کار جور شد و قرار شد برم درس بدم و همکار بشیم. از یکشنبه اولین کلاسم شروع می شه.

البته قضیه اصلا نیاز مالی نیست. دلم میخواد تو رشته ای که درس می خونم فعالیت و تجربه داشته باشم. داداشم که می گه: دیوانه تو این گرما کجا می خوای بری؟

حالا قراره از یک موسسه ی دیگه هم تماس بگیرند خدا کنه اونم جور شه چون به خونمون نزدیک تره. خدایا به همه ی بی کاران کار عطا بفرما!

                                             بگو آمییییییییییییین!

|+| نوشته شده توسط ع در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 10:48 |

سلام
اینجا قراره بیام و از روز و روزگارم بنویسم. از دلتنگی ها ، ما جراها ، زندگی و غیره. شما هم می تونید با سر زدن خوشحالم کنید. فعلا حرفی نیست. تا پست دوم. شاد باشید و همیشه  عاشق

 

|+| نوشته شده توسط ع در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 10:50 |